تبليغاتX
ایموی تنها

ایموی تنها

شرح تنهایی های من

خداحافظ زندگی مجازی من

من دارم یه دوره ی جدید از زندگی رو تجربه می کنم

یه دوره باعشق

خیلی تجربه شیرینیه

شاید دیگه هیچوقت به زندگی مجازیم برنگردم

ولی همیشه دوستام یادم میمونن

همه دوستایی که تو همه نگرانی ها از زندگی بریدنام پیشم بودن

یه جمله ای بود یادم نیس کجا شنیده بودمش که می گفت:

امکان داره آدما کسایی که زمان شادی ها باهاشون بودن رو فراموش کنن ولی اونا که موقع گریه کنارشون بودن رو هرگز نمیتونن فراموش کنن!

همین

برام دعا کنین زندگیم با عشقم تا همیشه باشه

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 13:58  توسط صبا  | 

بودن یا نبودن،مساله این نیست!

بودن یا نبودن...

مساله این است...

مساله فقط این نیست

مساله چطور بودنه

نباشی که کلا نیستی

باشی بستگی داره چطور باشی...

یا باشی و همچنان باشی

یا باشی و نباشی مثل من

منی که همه ی خصوصیات یه آدم زنده رو از نظر زیستی دارم

نفس می کشم...

کربن دی اکسید تحویل هوا میدم...

یه فضای سه بعدی اشغال کردم...

پس هستم

ولی کسی به فکرم نیست

تو خلوت هیچکس جایی برا خودم ندارم

پس نیستم...

این یعنی بودن و نبودن

زیاد به حرفام فکر نکنین

خودمم نمیدونم چی سر هم کردم اصلا

حالا همین چرت و پرتا رو نوشتم کلی آوازه ی وبلاگ صبا تو مدرسه و دفتر و پیش معلما پیچیده

اگه درست و حسابی می نوشتم که دیگه...

حالا هرچی

من نبودن رو به بودن ترجیح میدم

البته بودن و نبودن مثل من نه

نبودن و نبودن خیلی بهتره

منم دیگه نیستم

آخرین فرصت رو دادم به آدمای پست و زمینی این دنیا که عشقی رو که اینهمه دم ازش میزنن بهم نشون بدن

ولی چی شد...

دوستم سماء یه جمله ای تو دفترچه ش داشت که نوشته بود اگه نتونستی کسی رو ببخشی گناه طرف بزرگ نیس بدون که دل تو کوچیکه

دل منم اولش کوچیک بود

ولی حالا بزرگش کردم

به درک که هر کاری کرد

اصلا لیاقت منو نداشت

(خانم مشاور من خوشحال باش که حرفات به اندازه ی چند تا شعار الکی روم اثر داشته)

...

 

یعنی من اصلا ناراحت نیستم تو این دنیا یه آدم نتونستم تا حالا ببینم!



هنوز خبری از دوستمون نیستش...

باز دعا لازم داریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:56  توسط صبا  | 

اگه کسی بخواد اوج خستگی شو از یه چیزی نشون بده با دست زیر چونه شو نشون میده و میگه به اینجام رسیده

حالا من کجا رو باید نشون بدم؟

اونقدر ارتفاعش زیاده که توش غرق شدم!!!

از مدرسه از تنهایی از همه چی

دیگه حتی دوس ندارم خودمو تو آینه ببینم

همش روی دلتنگی هامو می پوشونم که نکنه یهو رو بشن

همش الکی یه ماسک لبخند میزنم رو لبام که مثلا من خیلی خوشبختم البته یکی بخواد زیاد دقیق شه حتما چشمای تر ام رو هم می بینه

 

درد معده میگیریم دکتر میگه دردش عصبیه

سر درد میگیریم میگه دردش عصبیه

سر گیجه میگیریم میگه عصبیه

سر و صورتمون پر جوش میشه به حدی که رغبت نمی کنیم جلو آینه بریم میگه عصبیه

...

خلاصه ش اینکه این اعصابه به معنی کامل کلمه پدرمونو در آورده

من که مامان بزرگم رو ندیدم ولی مامانم میگفت اونقدر حرص و جوش میخورده که زخم معده گرفته (اونم دکتر لابد بهش گفته عصبیه!)

حالا اون مامان بزرگ بوده و شونصد ساله

ما چی؟

فقط دو ماه از 17 سالگیم گذشته و وضعم اینه

چون وقت ندارم به خودم فکر کنم و همش میذارم برا یه وقت بعد

زیست و شیمی و ریاضی و فیزیک و شونصد تا کوفت دیگه واجب تر از خودم هستن

هر وقت کامله کامل تموم شدن اونوقت باید به خودم فکر کنم

وقتی هم که اونا تموم شن وقت زیاده زیادی که پیدا میکنم برا فکر کردن به خودم در حده چند دقیقه هستش

بعد وقتی میام سراغ خودم...

ای آقا... به اندازه چندصد روز همه حرفاش جمع شدن... آخی... بیچاره

حالا عیبی نداره صبا جون

تو که این همه وقت صبر کردی

چند وقت دیگه هم صبر کن

تو که همه چی رو سرت خراب بشه هم چیزی نمیخوای بگی

یعنی تا حالا که نگفتی

ولی اون روزی که بغضت بترکه نمیدونم چه بلایی میخوای سرم بیاری...

 


 

برا دوستم dk-emo دعا کنین هر جا که هست حالش خوب باشه

خوب بودنش از نمره ی امتحان شیمی هفته قبل برام مهمتره

دعا کنین براش

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:41  توسط صبا  | 

خسته شدم از سربار بودن

دلم میخواد برم

کجاش مهم نیس

هر جایی غیر از اینجا

اینجایی که آدماش مجبورن به خاطر من قید کارای رو که دوس دارن رو بزنن و یه کارایی رو بخاطر من مجبوری انجام بدن

اذیت شدنشون رو می بینم ولی جراتشو ندارم که هم اونا و هم خودم رو از این زندگی نکبت نجات بدم

هر کاری هم برا راحتی من انجام بدن باز این حس که من مال اینجا نیستم باهامه

همه این حق رو دارن جایی که دوس دارن زندگی کنن غیر از من

مثل مامان و بابا که الان هر دو جایی هستن که دوس دارن

ولی هیچ به این فکر نمیکنن با این کارشون یکی که بزرگترین گناهش تو این دنیا اومدنشه در چه حالیه و با چه زوری به نفس کشیدنش ادامه میده

کاش نصفه نصفه نصفه اونقدریکه به فکر خودشونن به منم فکر میکردن

اونموقع احتمالا من خوشبخت ترین دختر روی زمین می شدم

کلی ازشون گلایه دارم

اونا که منو نمیخواستن برا چی میذاشتن به دنیا بیام

حالا که اومدم چرا هیچ به من فکر نمیکنن

مگه من از این دنیا چی میخوام که اینقدر برآورده شدنش سخته

فقط و فقط دلم میخواد همیشه ی همیشه زیر یه سقفی باشم که برا سه تایی مون باشه

مهم نیس سقفش چه جوری و چه شکلی باشه یا حتی آسمون باشه

میخوام همه دق دلیامو سر اونا خالی کنم

اصلا همه ی وقتایی که من خواستم از این دنیا برم و نشده, همه ی اعتمادای بیجایی که به هر کسی نباید میکردم و کردم, همه ی حواس پرتی هام, همه ی دلزدگی هام از دنیا, حتی شاید ایمو بودنم تقصیر اوناس

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:59  توسط صبا  | 

امروز بعد از تقریبا دو هفته اومدم با بد اخلاقی تمام بگم تقلید ممنوع!
همیشه دوستام بهم گفتن قلمم خیلی روونه ولی هیچوقت فکر نمیکردم کسی به چرت و پرتام ارزش بده و بخواد بخوندشون

سر همینم با خودم از آخرای تابستون قرار گذاشتم دیگه ننویسم

وتنها چیزایی که اینجا میذاشتم یه مشت حرفای کج و کوله بودش

از اینهمه خستگی زندگی که تا حالا جون سالم به در بردم, حالا اومدم جایی که همیشه مثل یه شونه برا سنگینی سرم بوده و می بینم یه عده.... برداشتن همه نوشته هامو به اسم خودشون کپی کردن

خداییش خیلی زور داره

من برا عشقی که تنهام گذاشته و رفته می نویسم اونوقت یکی دیگه به اسم خودش تقدیمش میکنه و کلی عزیز میشه

نه آقا!

من طاقت همچی کارایی ندارم

یارو حتی نکرده اسم شخصیتامو عوض کنه!!!

خیلی جالبه واقعا

آهای همونیکه روی حرفام با تو هستش برو دعا کن هیچ حوصله ی دعوا و اعصاب خرد کنی ندارم و گرنه کلی بد و بیراه بارت میکردم

حالا همه ی اونا به کنار, پروفایل هر وبلاگی مربوط میشه به مطالب وبلاگ و شخص نویسنده ش

نمیدونم چرا اینقدر کپی هم از رو پروفایلم بوده!!!

آخرشم اینو بگم که من دوس ندارم هیشکی بدون اجازه بلاگمو لینک کنه

دفعه ی بعد هم اگه همچی کارایی از طرف هر کی ببینم اسم وبلاگشو علنی اعلام میکنم

امیدوارم مطالبم به اندازه ی کافی گویا باشن و نیاز به توضیح بیشتر نباشه

میگ میگ

ووویییژژژ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:50  توسط صبا  | 

education!

مزخرف ترين سيستم آموزشي دنيا!

فكرتون جاي زياد دوري نره

مدرسه هاي خودمونو ميگم

هرچي به قول خودشون سطح علمي مدرسه هاشون بالاتر؛ آموزششون چرت تر و مزخرف تر

ميخوان نخبه تربيت كنن ميان چيكار ميكنن يه عده رو جمع ميكنن چشم و گوششون رو مي بندن كه نه چيزي ببينه و نه بشنوه

بعد تو يه محيط كاملا قرنطينه نگه ميدارنش

اونوقت از يه انسان يه چيزي شبيه ربات درست ميكنن كه فقط اكسي‍ژن تلف ميكنه

و واي به روزي كه چشم و گوش يارو باز بشه و ببينه تو چه دنيايي زندگي ميكنه

ميشه يه عقده اي به تمام معنا و آخرشم حتما به جايي ميرسه كه مرگش رو به زنده بودن ترجيح بده

فكر نكنين اومدم مثلا يه مطلبي شبيه يه مقاله انتقادي بنويسم

اومدم مشكل خودم رو بگم

مشكلي كه توش غرق شديم و نجات پيدا كردنمون يه چيزي تقريبا در حد محاله

بياين فكر كنيم به اين كه از زندگيمون چي فهميديم؟

چند سال اولش كه هر چي بوده الان چيزي يادمون نيس

از وقتي مدرسه رفتيم همش استرس نمره و نكنه كم بگيرم و...

تا ميايم چشم باز كنيم و روال ياد گرفتن درس هاي دبستان دستمون بياد شديم كلاس پنجم و اضطراب برا قبولي تو تيزهوشان و نمونه دولتي و ...

سه سال راهنمايي رو هم باز با ترس و لرز نمره ميگذرونيم

و باز هم قبولي تو نمونه دولتي و تيزهوشان و امثالهم ميشه بزرگنرين دغدغه مون

طوري كه خود من وقتي سوم راهنمايي بودم با خودم شرط بسته بودم يا بايد يكي از اين مدرسه ها قبول بشم يا خودمو بكشم

به دبيرستان كه ميرسيم تازه مي فهميم چه آرزوي مزخرفي داشتيم...

يه مدرسه كه چند نفر از كسايي كه كلي تو زندگي هاي خودشون كمبود داشتن جمع شدن و منتظرن تلافي همه بدبختي هاي زندگيشونو سر ما خالي كنن

اينو چون خودم به عينه دارم مي بينم ميگش: يكي كه از دست دختر خودش كه چند سالي هم از ما بزرگتره شاكيه مياد و ميشه معاون

دخترش هم كه زهار ماشاالله كلي تو رابطه با جنس مخالف آروزيي برآورده نشده نداره

طوري كه به لطف ايشون همه آقايونه شهر مدرسه با اين اسم ميشناسن كه مامان ايشون معاون اونجاست

حالا مامانه چيكار ميكنه:

هر آتوي كوچيكي كه از دختراي مدرسه دستش مي افته با كلي خوشحالي طوري كه تا اوج چشماش ميشه حس خوبي كه داره رو فهميد؛ مياد دونه به دونه به اوليا زنگ ميزنه و نه يكي كه صدتا هم ميذاره روش و اطلاع رساني در حد المپيك ميكنه!

اين مدرسه ي ماست...

از اين بديهاش كه بگذريم تنها مدرسه اي هستش كه توش جو درس داره

شايد از نزديك دبيرستان هاي ديگه رو نديده باشيم ولي يه دوستي آشنايي داريم كه بهمون بگن چه خبره تو مدرسه شون

اصلا به نظرشون واسه يه دختر خانم 17 ساله بده كه عين بچه هاي كلاس اولي كتاب بگيره دستش و درس بخونه...

هر چي بگم كه چيزي از شاكي بودنم كم نميشه

حداقلش اينه كه يه خورده دل خودم خنك بشه!

ميان تو اين وضع و بدبختي دوره هاي آموزشيمونو تكميل ميكنن

حالا وقته گذشت از تنگ ترين نقطه ي قيف تحصيلي! يعني كنكوره

كنكور كه حتي موقع حرف زدن ازش مو به تنمون سيخ ميشه

از اين قيف تحصيلي كه به هزار مصيبت بگدريم ميشيم دانشجو و يهو فضا با فضايي كه ما تا اون روز توشدرس ميخونديم فرق ميكنه

يه جايي كه ديگه نه كسي هست ازت هر روز درس بپرسه و آخر هر زنگ نمره هات برا اوليا گزارش بده

جايي كه تا دلت بخواد دختر و پسر كنار هم باشن

خداييش اينو الان همه ميدونن كه هر چي فساده از يه همچين جايي شروع ميشه

اونوقت از وضع يه جامعه ي مثلا اسلامي شاكي هم هستن!

خب من دختريا پسري كه 12 سال فقط و فقط سرم به كتاب بوده وقتي يه آسودگي ازش پيدا كنم و خودم رو بين اونهمه جنس مخالف ببينم چه انتظاري بايد از خودم داشته باشم؟

نميدونم چرا اينجوري خودشونو زدن به نفهمي

يعني اين چيزايي رو كه من 17 ساله كه حتي ديپلم هم ندارم ميدونم ولي اون وزير مثلا دكتري دار كه شونصد سال هم از من بزرگتره نميدونه؟!
ديگه بيشتر از اين نميگم فقط تا يادم نرفته بگم من نظر خودم رو در مورد اين موضوع گفتم و هرچي هم از كادر مدرسه خودمون گفتم نظر شخصي بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:6  توسط صبا  | 

چهار روز از رفتن زاخاري گذشته ولي هنوز نتونستم به نبودنش عادت كنم

بيشتر از دو ماه همه ي لحظه هامو باهام بود

با خودم ميگم شايد برگرده

شايد منو ببخشه و بياد

با همين خيال هاي بيخودم چشمامو مي بندم و ميگم: زاخاري تا 3ميشمارم وقتي چشمامو باز كردم بايد اينجا باشي هاااا

آخه قبلا وقتي منه احمق از دستش عصباني بودم بهش بد و بيراه مي گفتم و ازش ميخواستم تا 3كه ميشمارم از كنارم بره

ولي حالا با يه اميده پوچ و چشماي بسته يه لبخند رو گوشه لبم مياد و منتظرم وقتي چشمامو باز كردم دوباره ببينمش

شمردنم كه به 3ميرسه يه خورده ميترسم كه نكنه نياد و آرزو ميكنم كه كاش بين 1و3 بي نهايت عدد بود تا زاخاري برگرده

3رو هم شمردم و بايد چشمامو باز كنم

خيلي آروم چشمامو باز ميكنم

چند لحظه بيشتر طول نميكشه كه لبخندم محو ميشه

تقصيره خودم بود

هنوز يادمه كه چه بلايي سرش آوردم

تن تب دارش كه تو بغلم بود رو يادمه

كاش ميشد يه بار ديگه ببينمش

ولي...

بايد باور كنم اونم رفت پيش همه اونايي كه يه روزي داشتمشون ولي حالا نيستن!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:37  توسط صبا  | 

wish i had an angel...

-زاخاري برو

حوصله تو ندارم

ديگه ازت خسته شدم

 

-كجا برم؟

مگه من جايي غير از پيش تو دارم؟

 

-مهم نيس كجا

اصلا به من چه

برو

فقط برو

 

-صبا اينجوري نگو

بعدا پشيمون ميشي از رفتنم

 

-گفتم مهم نيس

برو

خسته ام

ميخوام بخوابم

 

-آخه چرا اينجوري شدي يهو؟
مگه نمي گفتي بيشتر از ... منو دوس داري؟

 

-من بيجا گفتم

ازش بدم مياد

از تو هم

يادته چطور تو هوس دستش رو گذاشته بود رو گونه م و مي گفت عاشقمه؟
يادته چطور تو سادگيام همه حرفاشو باور كرده بودم

ميدوني چرا با اينهمه شباهتي كه بهش داري با اسم اون صدات نميزنم؟
ازش بدم مياد

بوي گند ميده

بوي نفهميدن عشق ميده

 

-صبا با من اينجوري نكن

من جايي ندارم كه برم

با اين كارت منو برا هميشه مي كشي

مگه يادت نيس خود تو بودي كه منو به وجود آوردي؟
مگه يادت نيس خودت منو حس كردي؟
حالا چرا يهو اينجوري شدي؟

يادم نيس ديگه چي گفت

حالم خوب نبود

تند و تند سرفه پشت سر هم

نفسم بالا نمي اومد

فكر كنم تب داشتم

چشمام رو باز كردم

زاخاري بي حال افتاده بود كنارم

دستم رو بردم زير سرش و بلندش كردم

سرد بود

عين وقتي كه دستاي ... تو دستام بودن

ولي هنوز سنگيني شو حس ميكردم

 

-زاخاري چشماتو باز كن

چي شدي؟
چته؟

-دارم ميرم

مگه همينو نميخواستي

 

بلندش كردم

سرشو گرفتم بين بازوهام

تب داشت

از سردي تنش خبري نبود

شده بود عين كوره آجر پزي

 

-دوسش داشتم

به خدا دوسش داشتم

زاخاري تو كه ميدوني من غير از اون هيچي و هيچكس تو زندگي ندارم

 

تبش بالا بود

بخش دوم فصل اول از زيست 1

يادمه كه نوشته بود تب بالا نميذاره آنزيم ها واكنش هاي بدن رو راه اندازي كنن و ممكنه باعث مرگ بشه

 

-سعيده...

سعيده رو صداش كنين

اون بلده

سعيده برا المپياد زيست خودشو آماده كرده

اون ميدونه چه جوري تبش رو پايين بياره

 

داشت تو دستاي خودم جون ميداد

مامانم پيشم بود

 

-مامان ببين تب داره

ببين دستاي من كه بهش خورده داغه

مامان بيا ببريمش دكتر

 

مامان با يه لگن آب پيشم بود

دستاش رو ميكرد تو آب و مي كشيد رو پاهاي من

دستم رو فرو كردم تو آب

خنك بود

 

-صباجون مامان فدات شه صورتتو بشور خنك شي

 

ولي من دست خيسم رو رو سر زاخاري مي كشيدم

 

 

-زاخاري غلط كردم گفتم برو

ببخشيد

هيچي نميخوام

فقط خوب شو

كي بيشتر از تو ميتونه شبيه اون باشه

تو نباشي من دق ميكنم

ميدوني كه ديگه نمي بينمش

 

يه لبخند رو لباش بود

 

-خودت منو آوردي خودت هم ميخواي برم

ديگه هيچ حرفي توش نيس

بذار برم

 

انگار يه سوزن تا اوج مهره هاي كمرم فرو كردن

قشنگ بالا رفتنه تنم رو حس كردم

 

-مامان..

مامان...

زاخاري...

سعيده...

هيشكي اينجا نيس؟

نه

كسي نبود

فقط تو بغلم عروسكي بود كه زاخاري برا تولدم گرفته بود

محكم بين بازوهام فشارش دادم

سرش تر بود

ديگه خبري از مامان و زاخاري نبود

باز من تنها شدم

سرم رو به ديوار تكيه دادم

اشكاي گرم گونه هامو داغ كرده بود

كاش فقط يه بار ديگه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:47  توسط صبا  |