some thing...
كاش مي شد رو پيشونيم مي نوشتم كه ميخوام تنها باشم
كاش مي شد فرياد بزنم كه نميخوام صداتونو بشنوم
اونوقت سنگيني نگاه ها رو روخودم حس نميكردم
اونوقت گلوله هاي نصيحتي كه به سمتم شليك مي شد رو ميتونستم نشنيده بگيرم
اين روزا فكرم جا و مكان ثابتي نداره
نه ميشه گفت اينوريه و نه اونوري
بعضي وقتا با بغض ميشينم تو اتاقم و فقط به يه نقطه خيره ميشم
بعضي وقتا هم ميگم و ميخندم و با بچه هاي خيلي كوچيك تر از خودم همبازي ميشم
ديگه مثل قبل هم نميتونم بنويسم
دستم به نوشتن نميره
حسش ازم گرفته شده
لعنت به كسي كه حسش رو ازم گرفت...
آدم خيلي وقتا دوس داره بعضي چيزا رو داشته باشه كه به دست آوردنشون خيلي سخته
همه سعي و تلاشش رو ميكنه ولي باز دستاش خالي ميمونن
چند وقتي دپرس ميشه ولي بعد زندگي عاديش شروع ميشه
اگه تو همين روزاي عادي زندگيش همون چيزي كه خيلي برا به دست آوردنش تلاش كرده بود خود به خود وارده زندگيش بشه يه حالتي به اسم شوك بهش دست ميده
يعني دقيقا همون حس و حالي كه من الان دارم!
اين وبلاگه منه، صبا