تعطيلات آخر هفته بين دوتا خونواده ي چهار نفري و سه تا خونواده ي سه نفري...

فقط من و مريم تواون جمع ميتونستيم آزاد باشيم و بدون نگراني از اينكه نكنه شوهرمون از كارمون خوشش نياد؛ ميتونستيم هر كاري بكنيم

جمعشون حالم رو به هم ميزد

خانم هايي كه تظاهر به خوشبختي ميكردن و آقايوني كه همش ميخواستن نشون بدن چقدر عاشق زن و بچه شونن

تو جمع خانم ها صحبت از آخرين ر‍ژيم هاي غذايي و طلا و جواهر و مهموني هاشون و تو جمع آقايون حرف ماشين و زمين و خونه

به بهونه ي تكيه دادن به مريم پشتم رو به جمع كردم و برا خودم آهنگ گوش دادم

تكيه گاهم مريم بود

دقيقا مثل زندگيم كه پشتم فقط و فقط به مريم گرمه

عصر كه بيرون بوديم يه پسره با كمال پررويي يه كار تي كه پشتش شماره تلفن بود رو گذاشت كف دستم و من عين يه ربات دادمش به مريم

گفت چيه؟
عين برق گرفته ها گفتم نميدونم

خودش متوجه شده بود برا همين جلوي پسره كارت رو پاره كرد و انداختش دور

ديگه نميتونم به رابطه با يه پسره ديگه فكر كنم

با كسي كه جنسش پست تر از حيوونه

اينو قبول دارم كه هم زن خوب تو دنيا هست و هم زن بد

ولي به هيچ وجه قبول ندارم كه مرد خوب هم ميتونه تو دنيا وجود داشته باشه

از اين نظر من و مريم هم عقيده ايم

برا همين من دوس ندارم هيچوقت مريم شوهر داشته باشه

ساعت از 2 شب گذشته بود

من به اين فكر ميكردم كه اينا ميتونن يه آپ برا بلاگم باشن

خيره شده بودم به ثانيه شماره ساعت و چشمم با اون حركت ميكرد

متوجه مكان عقربه ها نبودم

عين اينكه مار سرم رو گزيده باشه

سرم بدجوري درد گرفته بود

ساعت 4بود

شقيقه هامو با انگشتم ماسا‍‍ژ ميدادم ولي فايده اي نداشت

بلند شدم و رفتم تو حياط

تكيه دادم به ديوار و چند تا نفس عميق كشيدم

بعد رفتم تو دستشويي و صورتم رو شستم

از شدت درد كمتر شده بود ولي باز درد داشت

وقتي داشتم بر مي گشتم متوجه چراغ روشن اتاقي كه بالا بود شدم

اونجا اتاق يه پسره بود

يه پسر كه من سال قبل يكبار ديده بودمش ولي حالا چيزي از قيافش يادم نيس

خيلي ازش نميدونم جز اينكه

ميدونم تك پسره وپدر نداره

مثل من از تنهايي خوشش مياد

مثل من تا صبح ميشينه پاي نت

تازه همسن من هم هست

زياد تو خونه در مورد مامانش حرف ميزنيم چون اون هم عقيده ي من و مريم رو داره ولي تنها موقعي كه حرف از پسره ميشه موقعيه كه درسمون رو مقايسه كنن

من هميشه نسبت بهش يه حس غرور احمقونه دارم چون دوسال قبل اون نتونست استعدادهاي درخشان قبول بشه ولي من قبول شدم

مدرسه اي كه همه ي بدبختي ها و افسر دگي هاي من از اونجا شروع شده بود

چرت ترين سيستم آموزشي كل دنيا

ساختن يه ربات از انسان

رباتي كه فقط بلد باشه طوطيوار شعراي سهراب رو حفظ كنه و بعد از بر بگه:

قايقي خواهم ساخت...

دور خواهم شد از اين خاك غريب...

به نفعشونه كه معني اين شعرا رو نفهميم

نكنه ما هم يه قايق بسازيم و بريم؟