خسته شدم از سربار بودن

دلم میخواد برم

کجاش مهم نیس

هر جایی غیر از اینجا

اینجایی که آدماش مجبورن به خاطر من قید کارای رو که دوس دارن رو بزنن و یه کارایی رو بخاطر من مجبوری انجام بدن

اذیت شدنشون رو می بینم ولی جراتشو ندارم که هم اونا و هم خودم رو از این زندگی نکبت نجات بدم

هر کاری هم برا راحتی من انجام بدن باز این حس که من مال اینجا نیستم باهامه

همه این حق رو دارن جایی که دوس دارن زندگی کنن غیر از من

مثل مامان و بابا که الان هر دو جایی هستن که دوس دارن

ولی هیچ به این فکر نمیکنن با این کارشون یکی که بزرگترین گناهش تو این دنیا اومدنشه در چه حالیه و با چه زوری به نفس کشیدنش ادامه میده

کاش نصفه نصفه نصفه اونقدریکه به فکر خودشونن به منم فکر میکردن

اونموقع احتمالا من خوشبخت ترین دختر روی زمین می شدم

کلی ازشون گلایه دارم

اونا که منو نمیخواستن برا چی میذاشتن به دنیا بیام

حالا که اومدم چرا هیچ به من فکر نمیکنن

مگه من از این دنیا چی میخوام که اینقدر برآورده شدنش سخته

فقط و فقط دلم میخواد همیشه ی همیشه زیر یه سقفی باشم که برا سه تایی مون باشه

مهم نیس سقفش چه جوری و چه شکلی باشه یا حتی آسمون باشه

میخوام همه دق دلیامو سر اونا خالی کنم

اصلا همه ی وقتایی که من خواستم از این دنیا برم و نشده, همه ی اعتمادای بیجایی که به هر کسی نباید میکردم و کردم, همه ی حواس پرتی هام, همه ی دلزدگی هام از دنیا, حتی شاید ایمو بودنم تقصیر اوناس